پرنده های دوست داشتنی

انیمیشن پرنده های دوست داشتنی Ploey

ریجیک مرغ بارانی کوچک اما با هدفی بزرگ است.

کارگردان: Árni Ásgeirsson
نویسنده: Friðrik Erlingsson
تهیه کننده: Ives Agemans
سال تولید: 2018
نوع: سینمایی
مدت زمان: 1 ساعت و 23 دقیقه
گونه و ژانر:

داستان کامل انیمیشن

مرغ های باران، پرنده های مهاجری هستند که در فصل سرد سال به سرزمین های جنوبی می روند و در بهار به منطقه کنونی داستان مهاجرت می کنند. مهاجرت این پرندگان دسته جمعی است و رهبری گروهی بر عهده پدر ریجیک ( شخصیت اصلی داستان) است. در سرزمین فعلی عقاب تنومندی به نام اورلاندو وجو دارد که به شدت با این مرغ های باران خصومت دارد و البته همه اهالی این منطقه به خوبی از خطر اورلاندو اطلاع دارند. بعد از اقامت مرغ های باران، شخصیت اصلی داستان یعنی ریجیک متولد می شود و از همان لحظه اول ، انگیزه فراوانی برای یادگیری پرواز و رهبر گروه شدن دارد. در یکی از شب ها پدر ریجیک برای نگهبانی بیدار می ماند؛ یکی از رفقای اورلاندو به او خبر می آورد که اورلاندو قصد حمله دارد که این گفت و گو را ریجیک هم می شنود؛ او در این سکانس از معنی شجاعت و ترس می پرسد و پدر برای او توضیح می دهد. آن پرنده می گوید برای نجات از دست اورلاندو تصمیم دارد به دشت همیشه بهار برود. در قسمت بعدی داستان، ریجیک که شوق فراوانی برای یادگیری پرواز دارد، با اشتیاق در حال تمرین پرواز است که مورد حمله اورلاندو قرار می گیرد اما با ایثار پدرش و کشته شدن او ، ریجیک نجات می یابد اما اشتیاقش برای پرواز را از دست می دهد و کمی بعدتر شکار گربه می شود و در قفس یکی از ساکنین آن منطقه زندانی می شود. مادر و سایر دوستان ریجیک با رسیدن فصل سرما به جنوب سفر می کنند و ریجیک امید چندانی به زنده ماندن ندارد اما ناگهان صحبت های آن شب دشت همیشه بهار به ذهنش می آید و از پرنده های خانگی آدرس آن دشت را می گیرد و برای پیدا کردن آن دشت به دل کوهستان می زند. دقت کنید که ریجیک نمی تواند پرواز کند. در کوهستان با کبک بزرگ و سفید کوهی به نام گایران آشنا می شود که خانواده اش را در حمله اورلاندو از دست داده است او به ریجیک کمک فراوانی می کند اما در یکی از سکانسها از کمک ریجیک به موش عصبی می شود. قبل تر هم گایران به ریجیک پیشنهاد داده بود که به عنوان طعمه، در تله هایی که او از انسان ها دارد بماند تا اورلاندو را شکار کنند اما ریجیک نپذیرفت. در یکی از شب ها گایران توسط روباه شکار می شود. روباه در حال تدارک پختن کبک داستان است که ریجیک و موش های صحرایی به او کمک می کنند اما گایران که اوضاع مساعدی ندارد از همراهی بیشتر با ریجیک برای رسیدن به دشت همیشه بهار باز می ماند. ریجیک ادامه میدهد اما ناگهان به اشتباه در لانه اورلاندو می خوابد و کمی بعدتر هم اورلاندو متوجه حضور او می شود اما این بار هم با دخالت و کمک گایران نجات می یابد. اما بعد از پرت شدن از صخره، ریجیک به اشتباه فکر می کند گایران مرده است و به فرزندانش در آسمان و پدر ریجیک پیوسته است او هم چنان ادامه می دهد و بالاخره در کوهستان غش می کند و توسط گوزن به دشت همیشه بهار می رسد. در دشت پرندگان و حیواناتی هستند که از حضور ریجیک خوشحال هستند اما او برای خانواده اش دلتنگ است و قصد دارد انتقام پدرش را بگیرد برای یادگیری پرواز تلاش می کند و موفق می شود بعدهم گایران را می یابد و از این که زنده است خوشحال می شود و این بار طعمه می شود و اورلاندو را به تله می اندازد. فصل بهار هم رسیده است و خانواده اش برگشته اند و داستان پایان می یابد.

منبع

بیشتر
کمتر