درخت آرزوها

انیمیشن درخت آرزوها The Wishmas Tree

آرزو و گمراهی یک جوان پوزوم برای یک آرزوی سفید ، تمام شهر او را در شهر پناهگاه منجمد می کند و زندگی همه کسانی که در آنجا زندگی می کنند را تهدید می کند. قبل از اینکه درخت جادویی بمیرد ، او باید سفری به فیلم وحشی انجام دهد تا بتواند با خسارتی را كه ایجاد كرده است مقابله كند و شهر را نجات دهد

کارگردان: Ricard Cussó
نویسنده: Amy Parry , Ryan Greaves , Peter Ivan
تهیه کننده: Julia Adams , Nadine Bates , Kristen Souvlis
سال تولید: 2019
نوع: سینمایی
مدت زمان: 1 ساعت و 30 دقیقه
گونه و ژانر:

ویدئوها

تیزر

داستان کامل انیمیشن

سالها پیش، یک نیروی اهریمنی، یک ستاره را به روی زمین می اندازد. در اثر برخورد ستاره ، نور خورشید به زمین نمی رسد وباعث نابودی گیاهان و جانوران آن عصر می شود. این نیروی اهریمنی « انقراض» نام دارد. در این هنگام یک صاریغ به درون ستاره ی سقوط کرده، میرود ودر آنجا حیواناتی می بیند. آنان بر غریزه ی خود غلبه کردند و یکدیگر را نخوردند. به واسطه ی گلی در آن ستاره، برای تمام حیوانات، آرزوی بقاء کردند. ناگهان سایه ی انقراض از سر آنان کوتاه شد و توانستند در شهر امنی به نام پناهگاه ، که اطراف آن ستاره ساخته شد، با خوشی زندگی کنند. شهری زیبا با تمام امکانات برای انواع حیوانات که دیوارهای بلندی دارد تا ساکنین آن از دست انقراض و حیات وحش درامان باشند. سالها بعد، آن گل تبدیل به درختی شد به نام درخت آرزو که مارمولکی پیر ودانا، از آن نگهبانی می کرد. یک صاریغ کوچک به نام«کری» به همراه خواهر نوجوانش، «پترا» وپدرش در این شهر زندگی می کند. او به حیات وحش و ماجراجویی بسیار علاقه مند است. روزی کری مشغول بازی است که پترا ، او را پیدا می کند وبه او یادآوری می کند که امروز روز جشن آرزوهاست وپدر در میدان شهر منتظر ماست. بالاخره ، هر کدام به نحوی خود را به پدر می رساند. در راه جشن فروشگاهی اعلام می کرد:” ترس ها اینجا طبق طبیعت اند. اگر به هیولاها علاقه دارید، وارد شوید.”کری که از آرامش شهر خسته شده بود، با کنجکاوی وارد فروشگاه می شود. در آنجا ماکت سرزمین اسکیمو ها را می بیند. بسیار لذت می برد و به پترا می گوید: می داند امسال چه آرزویی داشته باشد.خلاصه با هم پیش پدر رفته و کری به پدرش می گوید: من امسال می خواهم آرزو کنم که برف زیادی ببارد. بعد همگی وارد ساختمان ستاره؛ جایی که درخت آرزو هست، می روند. در آنجا یارا به همه ی مردم می گوید هر وقت اعلام کردم، هر کس فقط یک شکوفه از درخت می چیند. در آخر باید یک شکوفه بر درخت باقی بماند وگرنه اتفاق بدی خواهد افتاد. هر کس یک شکوفه می چیند و با اعلام یارا، همه آرزوهایشان را به روح درخت آرزو، اعلام می کنند. سپس پرچم های وسط شکوفه را فوت کرده تا به وسیله ی باد به آسمان رود. کری نیز آرزومی کند که بتواند، حیات وحش را ببیند. بعد از مراسم به خانه برگشته در حالی که پدر برای هدیه ی روز آرزو، یک تلویزیون خریده است. کری از این هدیه، اصلا استقبال نمی کند و با پترا بر سر آن دعوا کرده وبه رختخواب میرود. پترا که کری را خیلی دوست دارد، برایش فندق برده تا با هم آشتی کنند. کری می گوید: من باید کل عمرم را اینجا زندگی کنم؟ پترا جواب می دهد: اینجا خانه ی ماست. کل خانواده و دوستانمان اینجا هستند. کری که راضی نمی شود؛ خود را به خواب میزند. نیمه های شب کری از خانه بیرون آمده و به سمت درخت آرزو میرود. او آخرین شکوفه را می چیند وآرزو می کند که بتواند طبیعت آن طرف دیوار این شهر را کشف کند. با کندن آخرین شکوفه سرو کله ی انقراض پیدا می شود و طوفانی به پا می کند. کری که بسیار ترسیده به خانه رفته و زیر پتویش پناه می گیرد. صبح با سرمای هوا از خواب بیدار شده وبا تعجب می بیند که همه جا را برف سفید کرده است. با خوشحالی پدر و پترا را بیدار می کند و با هم در بیرون خانه برف بازی می کنند. مردم شهر نیز خوشحال ، در حال برف بازی هستند. ولی این شادی خیلی طول نمی کشد و تمام شهر پناهگاه دچار یخ زدگی می شود. کری به سمت درخت آرزو می رود و با تعجب می بیند که آن هم خشک شده است. یارا به او می فهماند که متوجه شده که چه کسی آخرین شکوفه را چیده و حالا برای جبرانش باید به سفری در خارج از این شهر برود. او شب منتظر کری می ماند تا با هم به سفر بروند. کری بدون اطلاع ، از خانه خارج شده و فقط یک کیف که عروسکی داخل آن است، بر میدارد. در طول مسیر، یارا با چوب دستی خاصش، نقشه ی راه را برای کری روی شن ها می کشد. او می گوید: ما ابتدا باید از باتلاق بافامیدا عبور کنیم. یک زمین آلوده با هیولاهای تشنه به خون. در آن طرف مرداب به زمین گل آلود دیگری می رسیم که ارواح مردگان در آنجا گیر افتاده اند. بعد باید از گذرگاه تاریکی مطلق عبور کنیم تا به شکوفه ی درخت آرزو برسیم . از آن برای خنثی کردن این نفرین استفاده کنیم. افسانه ها گفته اند روی آن طلسمی خوانده شده که بهترین و هوشمندانه ترین آرزو را برآورده می کند. من به تو افتخار می کنم. یک صاریغ باید خیلی شجاع باشد که به این سفربیاید. مهم نیست که چه اشتباهی می کنی، بلکه مهم این هست که چطور آن را جبران می کنی. خلاصه در مسیر سفرشان ، ابتدا به مردابی میرسند که یک وزغ بزرگ وبسیار کثیف به نام آگوستوس، را می بینند. وزغ علی رغم اینکه می خواهد ترسناک به نظر برسد، ولی بسیار ساده لوح است و کری سعی می کند با او رابطه ی دوستانه برقرار کند. آگوستوس آنها را به درون غار عجیب و ترسناکی دعوت می کند.کری با شجاعت وارد آنجا شده و یارا هم به دنبالش می رود. درون غار، کری ناگهان با پترا مواجه می شود. پترا او را تا آنجا تعقیب می کند تا از او مراقبت کند. بعد از مدتی، گروهی از کوالاهای کوچکی را می بینند که ظاهر مهربانی دارند. آنها ناگهان وحشی شده و به آنها حمله می کنند. کوالاها با ابتکار یارا ، عقب نشینی می کنند. بچه کوالای با مزه ای دوباره به آنها نزدیک شده تا با آنها دوست شود.کری از او حمایت می کند ولی پترا او را با ضربه ای از آنجا دور می کند. خلاصه بعد از چند دقیقه کوالا ها دوباره حمله می کنند. یارا به کری و پترا می گوید شما از اینجا دور شوید. من با اینها مقابله می کنم. آنها از درون تنه ی درختی بیرون می افتند. در آنجا کری ماجرا را برای پترا تعریف می کند. پترا بسیار عصبانی می شود. یارا هم از راه میرسد. در آخر پترا مجبور می شود این سفر را بپذیرد. آنها شب را در کوهستانی می گذرانند. یارا از سرگذشت خود برای آنها تعریف می کند که در گذشته در حیات وحش زندگی می کرده و برای تغییر زندگی اش ، با انقراض مقابله کرده و در این راه، پدرش را از دست داده است. او می گوید: این چوب دستی از پدرم به یادگار مانده است. تنها راه شکست انقراض این است که با هم باشیم. کری و پترا در گوشه ای با هم صحبت می کنند. کری به پترا می گوید: او به این سفر آمده تا کارش را جبران کند تا به این وسیله محبت پترا را جلب کند. پترا به او اطمینان می دهد که او علاوه بر اینکه خواهر اوست، یک دوست صمیمی نیز هست و اجازه نخواهد داد که در هیچ کدام از مشکلات زندگی تنها بماند. سپس یک گروه از گرگ ها که تحت تسخیر انقراض، چشمانی قرمز داشتند، به آنها حمله می کنند. یارا مسئولیت مقابله با آنها را به عهده گرفته و پترا وکری را فراری می دهد. آنها از کوه پایین می آیند. کری در خواب، حیوانات مؤسس درخت آرزو را می بیند که به او می گویند: آرزوی ما امنیت تمام حیوانات بود که فراموش شده است. آنها ناگهان چشمانشان قرمز می شود. کری از خواب می پرد و پترا را کنار خود می بیند. آنها در برف به راه خود ادامه می دهند که ناگهان بچه کوالا، سر راه آنها سبز می شود. پترا با او مقابله می کند ولی کری از او حمایت می کند چون کوچک و مهربان به نظر می رسد. او اسم بچه کوالا را برنارد می گذارد وعلی رغم مخالفت پترا، او را در کیف خود به جای عروسکش، مخفی کرده ؛ با خود می برد. آنها در مسیر خود به سرزمین ارواح می رسند و دوباره آگوستوس را ملاقات می کنند. کری با او رابطه ی دوستانه ای برقرار می کند ولی آگوستوس می خواهد ترسناک به نظر برسد. سپس توسط نورهای آبی رنگ به صخره ای هدایت می شوند. کری در آنجا با روح یکی از حیوانات مؤسس ارتباط برقرار می کند. او به یاد خوابش می افتد و همچنین حرف یارا را به خاطر می آورد که می گفت: اگر با هم باشیم ، می توانیم بر انقراض پیروز شویم. او به پترا می گوید: من آرزوی درست را فهمیدم. باید برای تمام حیوانات، هم ساکنین شهر پناهگاه و هم حیات وحش ، آرزوی امنیت کرد. سپس در آنجا روح یک حیوان حیات وحش را ملاقات می کنند. کری با شجاعت فرار نکرده و با دستش، صورت او را لمس می کند و می گوید: من متأسفم. روح حیوان وحشی آرام شده و می رود. برنارد از کیف کری بیرون می آید و کری، پترا را راضی می کند تا او را با خودشان ببرند. سپس آنها به درخت آرزو می رسند ولی با ناباوری متوجه می شوند، درخت مرده و خشک شده است. کری شروع به گریه می کند و خود را مقصر می داند. پترا به او یادآوری می کند که الان در همان سفری هست که همیشه آرزویش را داشته. او می گوید: ما الان به تو نیاز داریم و تو باید به چیزی که هستی، باور داشته باشی. کری امیدوارانه متوجه می شود که درخت ، یک شکوفه داده . آنها شروع به شادی می کنند. ناگهان یارا که به تسخیر انقراض در آمده بود، وارد می شود و به آنها حمله می کند. برنارد و پترا سرش را گرم می کنند تا شکوفه باز شود و کری آرزو کند. انقراض از بالای سرشان وارد می شود. دود قرمز رنگی از دهان یارا خارج شده و یارا بیهوش می شود. کری در آخرین لحظه آرزو می کند تا تمام حیوانات در امنیت باشند. او توسط انقراض دربرگرفته می شود و سرانجام انقراض از بین میرود و همه جا سرسبز و زیبا می شود. یارا به هوش می آید و به آنها آفرین می گوید. او از شکستن چوبدستی اش غمگین است. پترا به وسیله ی روبانهای دست کری، آن را تعمیر می کند. یارا بسیار خوشحال می شود. در پایان آنها به همراه تمام حیوانات حیات وحش به شهر پناهگاه وارد می شوند.

منبع

بیشتر
کمتر